هجرت خورشید

هجرت خورشید
غافلان خرده مگيريد به حالي كه مراست
داغپرور ز وداعي است، وصالي كه مراست
نخلبند چمن آتش و آبم چون شمع
خنده بيگريه مجوييد، ز حالي كه مراست
سخن عشق ز رنگِ نفسِ سوخته پرس
ورنه يك نكته نخواني ز مقالي كه مراست
نه همين اشك چكيد از مژه بر دامن خاك
جان شد آزرده ز آوار ملالي كه مراست
مرغ پربسته به تقليدِ كه پر باز كند
چشمِ اعجاز مداريد، زباني كه مراست
دل دو روزي هوس عالمِ بيدردي كرد
گريه خنديد بر اين فكر محالي كه مراست
پايِ يك نكته برون آمدن از خويشم نيست
تنگتر از دل گور است مجالي كه مراست
سرخطِ دفتر حيرت چه سخن بود كه مُرد
كودكِ عقل در آغوشِ خيالي كه مراست
پُر ز سرمنزل مقصود غريب افتادم
بيجواب است غريبانه سؤالي كه مراست
پير ما تا ز صفا ساغر دردم پيمود
دُرديآميز بُود، طبع زلالي كه مراست
تا كه خورشيد از اين تازه چمن هجرت كرد
قامت سرو دو تا شد چو هلالي كه مراست
رفتي و شرح پريشاني دل كامل شد
وايِ من باد ز رنج به كمالي كه مراست
(حمید سبزواری)
وبلاگ پایگاه ثامن الائمه (ع) اداره کل دامپزشکی استان آذربایجانغربی حوزه 8 شهید رجایی ادارات کل استان آذربایجانغربی